گفته بودی آیا عشق را می شناسی؟
با خود گفتم شاید تو جایی یا وقتی یا ایامی یا سالی تو را با
عشق دوستی بوده است و ممکن است آن دوستی حال به
دشمنی با آن تبدیل شده باشد
نمی دانم چگونه و یا که ویا کی تو با این کلمه ی زیبا دشمن
شده ای که حال مرا متهم خطاب کرده و مرا با عشق غریبه
می دانی
جوابت را اینگونه می دهم ای شکست خورده خوب گوش کن :
خدا ی مهربان تو و من آن هنگام که حضرت آدم را از بهشت بیرون راند
و آن جا که ایشان توبه نمودند خداوند حوا را آفرید حوا غریبه نیست
او مادر همه ی انسانهاست پس رسیدن آدم و حوا به هم بهانه ای
می خواهد پس خدای مهربان عشق را در دل هردو رویاند و این گونه
بود که عشق پدید آمد
پس بدان و این را آویزه ی گوش خود کن که عشق یک واقعیت است
اگر تو با آن دشمنی پس با خدا هم دشمنی
نمی خواهم بیهوده بنویسم اما باز هم می نویسم تا بدانی :
من هم عاشقم من شاید به قول رفقا زیبایم اما می دانم دل زیبا
ندارم می دانم دل پاک ندارم می دانم هنوز معشوقه ای ندارم
اما یقین دارم آن معشوقه را خواهم یافت اگر او یعنی خدایم بخواهد
کلاس خدا نه زیاد بالاست نه زیاد پایین
او خیلی مهربان است دلم می خواست این را از خدایم بپرسم
و جوابش را بگیرم بر سر سجاده که می نشینم آرام زیر لب ذکر
نام زیبایش را می خوانم با او راز دل را می گویم
ببین چه خدای مهربانی است همه را می پذیرد اورا می خوانم و می دانم
که هیچ کس را تنها نمی گذارد همه را می بیند و با همه می پلکد
می خواهی بدانی چه چیز را می خواهم از او بپرسم ؟
می گویم :
می پرسم بار خدای من ای مهربان ترین مهربانان اگر عشق را آفریدی چرا
برایش حد حدود قرار ندادی چرا عشق را با معنایش نگفتی
اگر هوا و هوس عشق است اگر میل به تنهایی آن هم حرام عشق است
پس عشق پاک کجاست اگر دوست داشتن همان عشق است دوست
داشتن واقعی کجاست
او را دوست داشتم می خواستم او همدم و مونس زندگی کنم اما روزهای
اندک سپری شد او به بهانه های مختلف به سراغم می آمد انواع بازیهای رایانه ای
را می گرفت دلداده اش شدم اما کاش می دانستم اگر او امروز بازی راینه ای از من
می خرد فردا روز مرا به بازی خواهد گرفت
و گرفت و تنهایم گذاشت مرا برای شبی می خواست فقط برای شبی
پس دوست من من هم در آن روز ها که او مرا به بازی گرفت من هم با
این کلمه قهر کردم اما با خود اندیشیدم اگر او آن ضعیفه خواست عشق و عاشقی
را دستمایه هوا و هوس خود کند شاید نادان است
اما من که خوب خدای عشق را می شناسم چرا
عشق آن است که در خزان روزگار رنگ نبازد
زیبا ترین ترانه را با عشق آغاز می کنم
عاشق را نشانی است بر پیشانی
چو او را دیدی صدای قلبش را بشنو آنگاه او را می یابی
قلب هر کس آن روی سکه آن کس است
او که عشق راخوب بشناسد خوب می داند دلا شکستن گناه است گناه.........
من آن نبودم
پس مرا با آن همه خاطرات تنها گذارد ی و رفتی به آن جایی که شایدبهتر از من را بیابی و این یعنی تمام
بی مرامی
د روجودم زخم کهنه فرا وان دارم اما نمی دانم این زخم ا زچه رو حا ل باز شده و تازگی آن دو باره
مر ا آزار می دهد
نمی دانم آن رو ز چه د ردل گفتی نمی دانم نفرین کر دی یا ........
آمدی اما با مدنت نه تنها مرا خوشحال نکرد ی بلکه یاد ور آن روزهای تلخ گشتی که هیچ گاه آن ها را
فراموش نخواهم کرد
سلام به تو که در انتهای جاده ی دوستی ها خانه داری
سلام به تو که در منتهای اقیانوس معرفت یک جزیره سبز با ساحل امید داری
سلام من به تو که در ساحل آرام سکوت دریای بیکران صبر در سینه داری
سلام من به تو که در ابتدای هر کلام یک دنیا رنج و صبر و عطوفت در ذهن داری
یادم نمی رود آن لحظه که مرا در آغوش پر مهرت در آغوش می گرفتی و با
ناز های بی انتهایت فریاد با هم بودن را می سرودی
هنوز بر دباریهایت را برای بزرگ کردنم خوب به یاد دارم
اما همیشه می گویم مادر دوستت دارم
واشنگتن پریزم
پیدا کردن محل هتل میهمانی افطار رییس جمهوری ایران خیلی سخت نبود
. قطار اتوموبیلهای پلیس پارک شده در مقابل در ورودی هتل و گشت
پلیس های اسب سوار نیویورک نشانه خوبی بود که به راحتی می شد
هتل میهمانی افطار احمدی نژاد در هتل هایت خیابان چهل ودوم و
لگزینگتون را پیدا کرد.
ذره ذره می پوسه قلب نازت ذره ذره می باره اشک از
چشای قشنگت
پس نگام کن و فراموشم مکن
بیا تا عشقو با نگاه مهربون به هم آغاز کنیم
صدای پای جدائی را می شنوی من برای آن روز
که تو رو مانند
روزیه کسی مثل ابری سیاه بیاد منو تورو از هم جدا کنه
نم دونم خدا نکنه اون روز ابری بیاد
تو که رفتی
نمی دونم این دوره زم.نه چزا اینقدر نامرده نمی دونم چرا این قدر بی رحمه
نمی دونم تا با کسی دوست می شم تا می رم بهش بگم عاشقتم زود
برام قصه ی رفتنو می گه
نمی دونم چرا عزیزترینهام تو زندگیم بدون گفتن خداحافظی می رن
گاهی صداشونو تو گوشام احساس مس کنم اما هر چی دوو برمو نگاه می کنم
انگار یه رو یاست دیگه دیدن اونا
تو برام بگو چرا عزیز ترین ها که بیشتر دوسشون داریم زودتر از ما می رن
در کنار تو از عشق گفتم و با تو از مهربانی سرودم
با عطر نفسهایت گلهای بوسه را تقدیمت کردم
در کنارت همیشه تو را با چشمان زیبایت صدا کردم
هنوز گونه هایم لبریز از گرمای دستان توست
هنوز قلبم پر است از خاطرات سبز تو

عشق را هر چه معنا کردی معنا کن
اما این کلمه مقدس را هیچ گاه با تمسخر و با طعنه
سیاه مکن
اگر عشق را با هزاران معنایش فراموش کردی
بدان ایمان به خالق عشق را فراموش کردی


این داستان را بخوانید ادامه داره اما شما برام بگید نظره تونو :
شاید این داستان واقعی باشه
یادمه روزی که اونو برا اولین بار تو دانشگاه دیدم با خودم گفتم به نظر پسر خوبی
مییاداصلا با همه فرق می کنه دانشگاهها ی آزاد امروزما شده یه جا ی پاتوق و
بنگاه معاملاتی رد وبدل شدن دوستی های بسیار کوتاه فقط برای ......
عشق و دو.ست داشتن تواین دوستیها جایی نداره من اینو خوب می دونستم
اما نمی دونم این پسربا همه فرق داشت در بند این که کی با کی رفاقت می کنه
و کی با کی حرف می زنه نبود از ابتدای شروع ترم با هیچ کس رابطه نزدیک نداشت
اصلا نمی خواست با کسی رفاقت کنه خوش تیپ بود خیلی از دختران با هاش ور
می رفتند
اما اون انگار نه انگار خیلی دلم می خواست بدو نم چرا اینجوریه واسه همین رفتم تو
فکر یه روز تو صحن دانشگاه دیدم با دوستاش می گه و می خنده بهش خیره شه بودم
و نمی دونم چه وقت شده بود اما یکی بهم اشاره کرد مریم
بود با خنده ا یکه داشت با حالت طعنه گفت : چیه خیلی چشتو گرفته نکنه دوسش داری !
ببین خیلی خوش تیپه ها ازش ناراحت شدم تا چند روز اصلا باهاش حرف نمی زدم تا این
که یه روز با یه شاخه گل که اونم از تو فضای سبز دانشگاه چیده بود آمد پیشم یه چند
دقیقه ای التماس کرد تا این که باهاش آشتی کردم گفت : بعد از ظهر ساعت 5بیا پارک کنار
خوابگاه کارت دارم ساعت پنج رفتم نشستم اما اون انتظاری که از مریم نداشتم اتفاق افتاد
روز ی که همدیگر و دیدم مریم یه دختر محجبه بود و معلوم بود از یه خانواده مذهبیه می گفت
پدرش یه دبیره و با اضافه کاری خرج خانواده رو در مییاره و شبا هم با ماشینش کار می کنه
تا خرج دانشگاه خودشو دو تا از برادراشو در بیاره می گفت من اومدم درس بخونم و با خودم
مدرک با معدل خوب به شهرمون ببرم اما چند روزی بود
مریم اخلاقش عوض شده دیر به دیر خوابگاه می اومد ولی اون روز همه چی رو فهمیدم دگه
مریم اون دوست محجبه و محجوب من نبود آرایش کرده بود و لباسهای ناجور .ناجور منظورم
از همین مانتو های جدید اما اینو می تونستم برا خودم هضم کنم اما دیدن اونو با یک جوون
از خودش بزرگتر نه البته این جور چیزا الان عادیه من می گم از مریم بعید بود اون دور از
خانواده خودش دست به کاری زد که با نیرنگ و نامردی فرقی نداشت مادرش براش لباسها و
مانتو ها ورو سری های قشنگی براش خریده بود حتی یه جا نمازو چادر براش گذاشته بود
که یادمه از خودش دور نمی کرد و به هیچ کس نمی داد اما چند روزی بود که دیگه دست به
او نا نمی زد و امروز برام
همه چیز مثله روز معلوم شد
دوست پسرش رفت چنر متر اون طرف تر ایستاد و مریم اومد نشست کنارم بوی عطر و ادکلن
داشت خفم می کرد چهره اش ژلف شده بود گفتم : مربم از تو انتظار نداشتم ! چرا داری
خودتو خراب می کنی دختر اگه پدرو مادرت نیستن که ببینن خدا که هست جواب اونو چی
می خوای بدی خنده ی بلندی سر داد گفت : چی می گی دختر کدوم خراب نون تو مملکت ما
برا ما دانشجوها الان تو همین کاره که این جوونای احمق تو دام بندازیمو حسابی او نا رو
تلکه کنیم بفهم اینو دختر ناراحت شدم بغض گلومو گرفته بود با همون حال
گفتم : کدو م پول دختر تو داری این پول و با اون
پولی که پدرت با هزاران امید که حاصل دست رنج خود شه رو با پول این کثافت کاری مقایسه
می کنی
تو چت شده دختر حتما امشب یه پارتی دعوتی هان فرداشب هم لب دریا پس فردا هم یه
پسر دیگه دختر همه که مثه هم نیستن اگه خدایه نکرده یکی نا مردی کنه و محتادت کنه یا
..... می خوای
با کدوم رو بری پیش پدرو مادرت ! نکنه با مدرک کثافت کاری بری پیش اونا ناراحت شد به من
خیره شد
و با عصبانیت گفت : چی می گی پدر و مادر من کجا و من کجا بعدشم تو اگه عرضه نداری
چرا منو منعم می کنی من اگه نتونم از کناره این جوونای احمق پول در بیارم پس به چه درد
می خورم دیگه داشت ازش بدم می اومد بلند شدم و گفتم : احمق تویی مریم تو که داری
خودتو به مفت می فروشی به اینا تو که نه تنها خودتو خراب می کنی و شاید تو این جوونا
یکی هست که تا بحال آلوده نشده ولی تو و امسال تو اونا رو به این گناههای کبیره می کشی
دیدم مریم انگار نه انگار که من چی گفتم یه حرفی زد که مجبور شدم یه سیلی بهش بزنم
بهم گفت : چیه می ترسی چون پدرت جانبازه . نکنه بعدا خواستی جایی استخدام شی نتونی
استخدام شی . نکنه ..... نترس برا امثال شما ها کار هست بیا با باش غصه کارو نخور
دیگه از اون روز به بعد با مریم قهر کردم حتی اتاقمو تو خوابگاه عوض کردم اما اون هر چن
روز یه بار با یکی بود دیگه از اون مریم همیشگی خبر نبود مریمی که می گفتم با همه فرق داره
گاهی وقتها یاد حرف پدرم می افتادم که می گفت : دخترم یه زمانی بود که رضا شاه مردمو مجبور
می کرد چادر رو بردارن از رو سرشون همون کشف حجاب اما متاسفانه امروز دانشگاههای ما مروج
این امرن نمی دونم کی می خوان جواب اون خونهایی که دوستانم دادند رو بدهن .
ساعتها و روزها داشت پشت سرهم سریع و بدون مکث می گذشت خسته شده بودم من دیگه
داشتم دیوونه می شدم دیگه به متلکای پسرا فکر نمی کردم فکرم فقط دنباله درس خوندن بود
مریم و بعد از اون رزو خیلی کم تو خوابگاه می دیدم می گفت تو مغازه یه نفر کار پیدا کرده و داره
دنبال خونه مجردی می گرده من دیگه باهاش اونقد صمیممی نبودم فقط در حد یه سلام علیک
اما یه روز اون پسرو دیدم تو صحن دانشگاه تو فضای سبز دانشگاه در حال مطالعه بود نمی دونم
چی شد که رفتم طرفش
: سلام !
: علیک سلام
: شما همیشه اینجور تنها هستین ؟!
: نمی دونم منظورتون چیه اما خواهش می کنم مزاحم نشین برید با یکی که مثل خودتونه حرف
بزنین
داشتم عصبانی می شدم اما دیدم اون هنوز در حال مطالعه و به من هیچ توجهی نداره آروم ازش رد
شدم با خودم گفتم چقدر حزب اللهی یه
اما یه هو به خودم او مدم : دختر از دهن تو داره این حرفها بیرون می یاد از تو بعیده
آره از خودم بدم اومد
چند روزی گذشت یه روز کهاز دانشگاه بر می گشتم طرف خوابگاه نمی دونید چی دیدم همون جوونو
که خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم دم در خوابگاه بود انگار منتظره کسی بود اما نمی دونم کی
کمی دورتر ایستادم اما بعد از چند دقیقه کسی رو دیدم که اصلا انتظارشو نداشتم مریم بود که دست تو
اون جوون آروم آروم داشتن از خوابگاه دور می شدم فکر کردم خوابم یا تو کابوس اما نه بیداری بود
اون پسری که هیچ کس فکرشو نمی کرد با هیچ دختری بپلکه حالا با دوست قدیم من و باهم دست
در دست هم داشتن قدم می زدن
خیلی کفری شده بودم انگار تموم دمیا رو سرم خراب شده منتظر بودم یه باره دیگه مریمو ببینم تا
بهش بگم دو سه روز گذشت مریمو تو کتابخونهئ دیدم رفتم و روبروش نشستم
: ببینم تو خجالت نمی کشی اون جوون بی گناه رو تو کثافت کاری هات آوردی تو ....
مریم که انگار خیلی بهش بر خورد ه بود با حالت عصبانیت تو چشمام نگاه کرد و : گوش کن دختر
اگه تو نمی تونی تحمل کنی برو شهرت و کنار اون بابا جانبازت بشین و با یاد خاطراتش زندگی کن
خواستم یه سیلی بهش بزنم اما دستمو گرفت و : نمی دونم چرا عرضه نداشتی ولی اون جوون حالا
نامزد منه فهمیدی اینم بهت بگم هیچ جوونی مخصوصا اگه حزب اللهی تموم عیار هم باشه نمی تونه
از یه دختر خشکل و خوش زبون با جر بزه بگذره حتی برای یه شب . اینو بفهم!
یه چند وقتی گذشت دیگه مریمو ندیدم حتی تو دانشگاه یه روز داشتیم با بچه ها صحبت می کردیم
چند تا پسر داشتن با هم کنار ما یه چند قدم اون طرف تر داشتن د رمورد پارتی دیشب حرف می زدن
اما یه چیزی شنیدم که خیلی منو تو فکر فرو برد یکی از اونا می گفت : اون دختره دانشجوی رشته ی
عمران آره هم کلاسی تو چی بود اسمش آهان مریم مهارلو او نقدر اکس زده بود بر خلاف شبهای
دیگرش خیل تو توهم بود داشتیم کارمونو می کردیم که دیدیم تو بغل یکی از بچه از هوش رفت
همون لحظه بردنش بیمارستان ما هم سریع زدیم بیرون می گن دختره محاله جون سالم به در ببره
.............ادامه بعد از دیدن نظرات شما

